تبليغاتX
نارون ها
فرهنگ و ادب
الا اي همزبان بي زبانان

اجل ! اي پادشاه روزگاران

نمي آيي بگيري دستهاي

ز چشم افتاده گان و غصه داران


كجايي آرزوي آخر من ؟

اجل ! اي همنشين باور من

تر است از غصه هاي دوريي تو

هميشه گونه هاي دفتر من

حكمت نظري

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:50  توسط حکمت الله نظری | 
قصه ي من به يكي كاج بلندي ماند

كه نشسته است لب جو تنها

روزگاري بوده ؛ گذر آب آنجا

كاج دل داده به آن آب روان

آب رفته است و رفته است خدا داند كه

به كدام ملك و ديار و

با كدام دار ودرخت

هم آغوش شده است .

ليك آن كاج ستاده است به پا

گرچه خشكيده كسي هيچ نشيند به پاش

شامگاهان و سحرگه

گاه هم ديگر و ظهر

ميكند زمزمه با خويش چنين :

آه ؛ اي آب روان!

من چنان غرق تماشات شدم

كه تو ميرفتي و من هيچ نبردم

گمان .

گرچه رفتي و مرا دوريي تو برد ز خويش

من همانم كه بودم

و همانجام ، همان !

حكمت نظري

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 14:12  توسط حکمت الله نظری | 
دلم ميشه كه در چنگ تو باشم

به مثل شيشه ي بنگ تو باشم

اگر روزي شوم در خاك پرپر

شكسته از دل سنگ تو باشم


خيالت ريشه ام را آب ميته

گل انديشه ام را آب ميته

سرودن از دو چشم نازنينت

زمين پيشه ام را آب ميته


دمي حد اقل همباورم باش

اميد زنده گاني در سرم باش

سراغاز جهانم بوده يي تو

انيس لحظه هاي آخرم باش


بدونت همركاب باد ميشم

هميش آ واره و ناشاد ميشم

در آغوشم كه ميگيرد خيالت

ز هرچه غصه ها آزاد ميشم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 9:8  توسط حکمت الله نظری | 
ما را به کوی و خانه ی عشق تو راه نیست

آری ! به قصر شاه ، گدا را پناه نیست

آتش بزن مرا که شوم  دود دود دود

کبریت آتشین تو جز یک نگاه نیست

صدبار بسته اند گلویم به جرم عشق

صدبار گفته اند محبت گناه نیست

ای آنکه گفته یی که چرا دلگرفته یی !

در آسمان ابر بگو اشک و آه نیست ؟

بس کن ،حدیث یاوه مگو بیش ازین  غزل !

دیوانه هرچه قصه بگوید گواه نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 12:19  توسط حکمت الله نظری | 
خدايت از چه جنسي آفريده

كدامين هستييش در تو دميده

كه پيش قامت بالا بلندت

تمام آسمان هايش خميده

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 10:20  توسط حکمت الله نظری | 
الهي چشم پيغامت بنازم

نميدانم كه با هجرت چه سازم

فقط اينقدر ميخواهم بگويم:

به چشمان تو درياي نيازم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 10:16  توسط حکمت الله نظری | 
وقتي باد هاي سرد بي تو بودن وزيدن ميگيرد ؛

تنها لباسي كه مرا گرم ميكند

مرور خاطره هاي است كه در روزهاي آفتابي با همي مان

دوخته بوديم .


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 14:55  توسط حکمت الله نظری | 
به عمق خويش منزل د اره شبها

نه بزمي و نه محفل داره شبها

درخشيدي ازان روزي كه بر من

هزارن داغ در دل داره شبها


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 14:53  توسط حکمت الله نظری | 
هر قدر كه از تو دورتر ميشوم ؛ پاي دلم را در بند ميبينم .

دوري هم چه زنجيري بلندي بوده !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 14:51  توسط حکمت الله نظری | 
سلام دوستان خوبم !

چند تا دوبیتی به تازه گی ها سروده ام برایتان مینویسم ؛ امید که مورد توجه تان قرار بگیرد .

راستی ! منتظر نظرات زیبایتان هستم .


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 13:54  توسط حکمت الله نظری | 
کسی که سایه ام راتیر میزد

به پای هستییم زنجیر میزد

هزاران بار ما را کشت اما ؛

سخن از لوحه تقدیر میزد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 13:52  توسط حکمت الله نظری | 
تمنا یاد ما کن یاد ما کن

به پیغام سپیدی شاد ما کن

غم هجرت مرا زنجیر کرده

تمنا یک نفس آزاد ما کن 


تمنایم چرا دلگیر هستی

چرا از گفته هایم سیر هستی

دو دست من به دامان تو بند است

تو هم مثل مه جای گیر هستی ؟


بیادت قطره چشمان من هست

که با دریای چشمان تو پیوست ؟

و من دریای دریا گشتم آنگاه

پر از امواج لبخند و دل مست !


و آمد در دلش دوتار زد رفت 

پیام سرخ داد و جار زد رفت

و آمد با نگاه بی قرارش

قرار سینه ام را دار زد رفت


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 13:44  توسط حکمت الله نظری | 
سلام دوستان عزیز !

بعضاَ در تایپ مطالب اشتباهاتی رخ میدهد امید است ما را عفو کنید .

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 9:38  توسط حکمت الله نظری | 
دیشب قسم به عشق که بیحد گریستم

دیشب هر آنچه در دلم آمد گریستم

در سینه ام هوای غم آشوب کرده بود

ترسیدم این حباب نترکد گریستم

خشکیده بود باغ امیدم به دست تو

گفتم کمی اثر بگذارد گریستم

شادی که در بروی دلم وا نمی کند

تا غم شراب عیش بنوشد گریستم

لبخند های ما همه مردند بعد ازین

در سوگ خنده هام  ، خواهد گریستم

حکمت نظری

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 14:15  توسط حکمت الله نظری | 
پائیز رسید و غنچه ها بیجان شد

در کوچه و باغ نان قاق ارزان شد

دستان درخت به دعا بالا ماند

ابر آمد و حال دیده ها گریان شد 

نظری

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 11:18  توسط حکمت الله نظری | 
به دوشت کوزه ای مـــــهر و وفا بود

به چشمت یک سبد شرم و حیا بود

به والله هر چه از ســـــوی تو دیدم

به تاب این دل بیتـــــاب ما بـــــود 

*

« الهی گرد دامان تو باشم »

نشسته مات و حیران تو باشم

و یا تنگت در آغوشــــم گرفته

دو روز عمر گلدان تو باشـــم 

(نظری)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 16:23  توسط حکمت الله نظری | 
تمنا دختر افسانه ها بود

تمنا راهیی ویرانه ها بود

تنما دختری از جنس رویا

تمنا مستیی پیمانه ها بود


تمنا جامه ی سرخی نپوشید

تمنا نه مهی بود و نه خورشید

تمنا از جهان دیگـــری بـــــود

تمنا شیشه ی عمر مه نوشید


بی روضه ی چشم تو جهان نیست مرا

بهتر ز نگاهت ار مغان نیست مرا

بسیار سخن نگـــو که میرنجه لبــــــت

بر دیــدن آزرده تـــــــوان نیســــت مرا 


با غمزه به چشمم نظر انداخت ورفت

هستیی مرا در شرر انداخت ورفت

فریاد زدم مچم شنـــید یا نشــــنید

گیسوی ترش را به بر انداخت ورفت 


حکمت (نظری)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 10:24  توسط حکمت الله نظری | 
جويند همه حلال ومن ابرويت

گيرند همه روزه ومن گيسويت

از جمله اين دوازده ماه تمام

يك ماه مبارك است و آن هم رويت


+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 17:21  توسط حکمت الله نظری | 
به بیدل گفتند که بیتی بگو که ماندگار باشد وهیچ تمام نشود ؛ فورا گفت :

به انگــــشت عصــــا هر دم اشــــارت میکــــند پیـــــری

که مرگ اینجاست ، یا اینجاست ، یا اینجاست یا اینجا...   .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 9:1  توسط حکمت الله نظری | 
وعمرم خاک شد در کارت آخر

بیا حالی بپرس از یارت  آخـــر

بیا خیرات ده درویـــــش خود را

کمی از خرمن دیدارت آخــــــر


دوچشمت خواب را از ما  گرفته

رخت مهتاب را از ما گرفتــــه

نمیدانم چه  در سر داری ای دوست

لبانت آب را از مـــا گرفتـــــه


نظری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 10:31  توسط حکمت الله نظری | 
می خندی وهزار آسمان چشم می گشیاید

به نظاره تو

و من هزار پنجره میشود برای دیدن

بخند !

وباز هم بخند !

تا تمام هستی همچنان حیران تو باشد ـــ مات و مبهوت ! ـــ

واما !

نگاهم را در آغوش چشمهایت پنهان مکن

بگزار همه بدانند که :

نگاه من مال توست فقط مال تو

حکمت الله (نظری )

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 11:47  توسط حکمت الله نظری | 
تمنا کن تمنا کن مرا دوست 

خلاص از جور دنیا کن مرا دوست

میان سالها گم گشته ام من

بیا یکبار بیدا کن مرا دوست


وشاید در تمنای بمیرم

شبی در عشق فردای بمیرم

ویا مانند یک دریای عاشق

سفر گیرم به صحرای بمیرم


وقتی فضای اتاقم آهنگ بی تو بودن را زمزمه میکند

ذره ذره ی وجودم بسمل سان میرقصند

وثانیه ها ساکت و مات به من چشم میدوزند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 19:41  توسط حکمت الله نظری | 
سلام عزیزان نارون ها !

دوبیتی ها ورباعی های برایتان درج وبلاک کرده ام امید است که لذت ببرید . من که خیلی دیراست چیزی نسروده ام ، ازهمان گذشته ها بریتان مینویسم .

خواهی زره خویش جدا ام فگنی

ای یار بگو که به کجا ام فگنی

هر گز نکنم رها قدم های ترا

چون سایه هم ار به زیر پا ام فگنی

 

بی تو نه سحر نه ظهر نه شامم هست

نه ذایقه زنده گی د ر کامم هست

نه خانه ای جا دهدم لحظه گکی

نه همچو صغیر گمشده نامم هست

مرا عفو نمایید که یک حرف (

حکمت الله (ظری)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 17:3  توسط حکمت الله نظری | 
چه شد پیمانه ای امسال مارا

نمیگیری غزل احوال ما را

به صحرای محبت مانده ام پا

مسوزان توشه ای آمال مارا


ورفتی گفتی میآیم کنارت

ندانستم از اول رمز کارت

ز گرمیی رخت محروم کردی

مرا در زیر چتر انتظارت


به شهرت آمدم بیگانه گفتی

به راهت آمدم دیوانه گفتی

سلامت کردم و گفتم که شاید

جوابم را بگی اما نگفتی

حکمت الله نظری

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:41  توسط حکمت الله نظری | 
سلام دوستان نارون

امید است سر حال باشید

یک رباعی برایتان میگزارم .شاید لذت ببرید

امشب به کنار تو بشینم تا صبح

صد غنچه گل از لبات چینم تاصبح

شاید که اجل باز مجالم ندهد

تابار دگرترا ببینم تا صبح

نظری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 10:15  توسط حکمت الله نظری | 
سلام دوستان نارونها!

چند دوبیتی از سروده های سال گزشته برای تان می نویسم امید است که خوش تان بیاید ولذت ببرید.


نگاهت باغ احساس جوانی

بهار آرزوهای نهانی

خدا از من نگیرد سایه ات را

سپیدار بلند مهربانی


الهی شانه هایت خم نگردد

زعمر گیسوانت کم نگردد

زسیل غم جهان پرآب گردد

ولی چشمان تو پرنم نگردد


دوبیتی از دو ابروی تو گوید

غزل از جنت روی تو گوید 

بیا بشنو که هر شب تا دم صبح

قصیده قصه ی موی تو گوید

 

حکمت الله (نظری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 17:56  توسط حکمت الله نظری |